به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به مفهوم غم انگیزجدایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چه چیزی؟؟؟؟؟؟؟
به شکستن دله من یا به پیروزی خویش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد.یابه افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد.
به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به دله ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکرخود نیست.
خنده داراست بخند..............

نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
باران می بارد..................
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت
روی هرپله که باشیخدا یک پله ازتو بالاتره
نه!به خاطراینکه خداست
به خاطراینکه دستاتو بگیره .

نوشته شده توسط ستایش در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
ما ادمها...
نردبون ميگذاريم كه برويم بالا و به خدا برسيم.
اما...
غافل ازاينكه خدا پايين نردبون را گرفته كه زيرپامون خالي نشه.

نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت
بي تو.....
بي توطوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
توچه سان ميگذري غافل ازاندوه درونم.

نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت
زمان...
طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند.
كوتاه مي شود براي كساني كه شادهستند.
دير مي گذرد براي كساني كه منتظرند.
زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند.
اما...
اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق اند.

نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
دستهايم برايت شعر مينويسد.
اما تو هرگز نخواهي خواند.
آتش عشق در چشمانم غوطه ميزند.
ولي تو هرگز نخواهي ديد.
نه...
تو هرگزمرا نخواهي فهميد.
و من با اين همه آندوه از كنارت خواهم گذشت.
و باز تو درك نخواهي كرد.

نوشته شده توسط ستایش در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
سوگند به خالق زيبائيها به ياريگانه و آفريننده ي تنها.
سوگند به مهتاب باوفا اين تنها ياور شبهاي تنهايي من.
سوگند به آغوش شبنم به بوي خوش ريحان و به رنگ
صدف كه ما همگي يك خاطره ايم يك ياد و يك حسرت.

نوشته شده توسط ستایش در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت
من ازفاصله هاسخت دلگيرم .
بي تواين جاچه غريبانه شبي مي ميرم.
ديرسالي است كه مي خواهم ازاين جابروم،ولي انگارباقلب زمين زنجير.
مثل اين است كه من باهمه هقهق خودروي سجاده ي احساس توجان مي گيرم.
تومانندبهاري هستي كه درزمستان شكوفه هارابه يادمن مياورد.
نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت
به تومي انديشم
من مناجات درختان را
هنگام سحر
رقص عطرگل يخ راباباد
نفس پاك شقايق رادرسينه كوه
همه راميشنوم
ميبينم
من به اين جمله نمي انديشم
اي سروپاهمه خوبي
تك وتنهابه تومي انديشم.

نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام...
سلام اي غروب غريبانه ي دل.
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن.
سلام اي غم لحظه هاي جدايي.
وخداحافظ اي...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY